تبليغاتX
بابلسر - سيلور استاين
سيلور استاين

قطعه گمشده تنها نشسته بود

 در انتظار کسی که از راه برسد و او را با خود به جایی ببرد

بعضی ها با او جور در می آمدند اما نمی توانستند قل بخورند

بعضی دیگر قل می خوردند اما جور در نمی آمدند

بعضی ها بیش از اندازه قطعه گمشده داشتند

بعضی بیش از اندازه قطعه داشتند .تکمیل تکمیل !

بعضی خیلی ریز بین بودند

بعضی ها در عالم خودشان بودند و بی خیال می گذشتند

فکر کرد برای توجه دیگران خود را بیاراید

اما با این کار خجالتی ها از سر راهش فرار کردند

 

عاقبت یکی پیدا شد که کاملا جور در می آمد اما ناگهان

قطعه شروع به رشد کرد !

من نمی دانستم تو رشد می کنی

قطعه گمشده جواب داد "من هم نمی دانستم "

می روم پی قطعه گمشده خودم که بزرگ هم نمی شود

 

روزها گذشت تا یک روز

کسی آمد که با دیگران فرق داشت.

قطعه گمشده پرسید: "تو کی هستی؟"

دایره بزرگ گفت:"من دایره بزرگ هستم "

شاید من قطعه گمشده تو باشم

اما من قطعه ای گم نکرده ام و جایی برای جور در آمدن تو ندارم تو نمی توانی با من قل بخوری ولی شاید خودت تنهایی بتوانی قل بخوری

آخر من گوشه های تیزی دارم شکل من به درد قل خوردن نمی خورد

گوشه ها ساییده می شوند و شکل ها تغییر می کنند .خب من باید بروم

قطعه گمشده باز تنها ماند

آنوقت... آهسته ...آهسته...خود را از یک سو بالا کشید ...تلپی افتاد

باز بلند شد ...خودش را بالا کشید ...باز تالاپ ...شروع کرد به پیش رفتن

و به زودی لبه هایش شروع کرد به ساییده شدن

آنقدر از جایش بلند شد و افتاد

تا شکلش کم کم عوض شد

حالا به جای اینکه تلپی بیافتد قل خورد

نمی دانست به کجا اما ناراحت هم نبود

همین طور قل خورد و پیش رفت

+ نوشته شده توسط babolsar.net در 85/07/30 و ساعت |